تبليغاتX
::. اگر تنهاترين تنها شوم بازم خدا هست.... .::

اگر تنهاترين تنها شوم بازم خدا هست....

: درباره وبلاگ

 

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

ايميل من
 

 

: نوشته های پیشین

 

هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385

 

: پیوندها

 

تنهاترین
دنیای سخن
تا آمدنت
عشق
بایک تیر چندین نشان
همصدا
دلنوشته های تنهایی میترا
!خدا مظهر عشق است و مرا عاشقانه دوست دارد
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 

 
 

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با
 
طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم

نميدانم چرا رفتي

نميدانم شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا تا كي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و ميخواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا   برايش پست شود.

 وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه ميكرد. مرد        نزديك رفت و از او پرسيد: دختر خوب چرا گريه ميكني؟

 دختر در حالي كه گريه ميكرد، گفت: ميخواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم، در   حالي كه گل رز 2 دلار ميشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ ميخرم.

 وقتي از گلفروشي خارج ميشدند، مرد به دختر گفت:

 مادرت كجاست؟ ميخواهي ترا برسانم؟

 دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره كرد.

 مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

 مرد دلش گرفت و طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش   دسته گل را به مادرش بدهد

 ...

 

| +| نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
 

 يک روز بعد ازظهر وقتي که جو با ماشين پونتياکش مي‌کوبيد که بره خونه  زن مسني رو

   ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

  جو مي‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توي برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من

  جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."

  زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد مي شدم. بايستي صدتا ماشين ديده باشم که

  از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."

  وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،

  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و جو به زن چنين گفت:

  " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده‌ام و روزي  يکنفر هم به

  من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي‌خواهي که بدهيت رو به

  من بپردازي بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

  چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده.

  ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي‌بايست هشت ماهه باردار

   باشه و از خستگي روي پا بند نبود.

  او داستان زندگي پيشخدمت  رو نمي‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

  وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روي 

  دستمال سفره اين يادداشت رو باقي گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتي

   که نوشته زن رو مي‌خوند:

  " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده‌ام و روزي يکنفر هم به

    من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو

   به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

 اونشب وقتي  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به

  اون پول و يادداشت  زن فکر مي کرد.

   وقتي که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومي و نرمي به گوشش گفت:

 " همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

 

 

فرشته
در مطب دکتر به شدت بصدا در آمد .

دکتر گفت : در را شکستي ! بيا تو .

در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود به طرف دکتر دويد : آقاي دکتر ! مادرم !

و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد مادرم خيلي مريض است .

دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري من براي ويزيت به خانه کسي نمي روم .

 دختر گفت ولي دکتر من نمي توانم اگر شما نياييد او ميميرد و اشک از چشمانش سرازير شد .

 دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد جايي که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود .

دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد.

 او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا علائم بهبود در او ديده شود .

 زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر بخاطر کاري که کرده بود تشکر کرد .

 دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کني . اگر او نبود حتما" ميمردي !
مادر با تعجب گفت : ولي دکتر دختر من سه سال است که از دنيا رفته !

و به عکس بالاي تختش اشاره کرد .

 پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد .

اين همان دختر بود ! فرشته اي کوچک و زيبا

| +| نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
عاشورا...

امروز عاشوراست....روزای عاشورا خیلی دلم می گیره آخه این همه ظلم  این همه بدی برای چی؟ در حق کی؟.....

انگار اون روزا هیچ کس گوش شنوا نداشت...آقا حتما باید کشته می شد ؟ حتما باید می کشتینش؟

آقا من بدم.....اینو هم من می دونم هم خدا وهم می دونم که تو می دونی...آقا ولی بدا کجا برن ؟ کجا می تونن برن؟ آقا غریب.....آقا غریب.... با شمام

آقا منو به عنوان عزادارت قبول داری؟...آقا ما هم  هستیم.....دستمونو بگیر

آخ که دلم تنگه آقا یه بار منو دعا کن......اینم من می گم:

 

اگر آید هزاران یوسف از راه.....حسین بن علی همتا ندارد........

| +| نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 
تاسوعا
 

دست ها و....دست ها

به دست هاي او نگاه ميکنم

که ميتواند از زمين هزار ريشه ي گياه هرزه را بر آورد

و ميتواند از فضا

هزار ها ستاره را به زير پر در آورد

به دست هاي خود نگاه ميکنم

که از سپيده تا غروب هزار کاغذ سپيد را سياه ميکند

هزار لحظه ي سپيد را سياه ميکند

مرا فريب ميدهد

تو را فريب ميدهد

گناه ميکند

چرا سپيد را سياه ميکند؟

چرا گناه ميکند؟

یا علمدار حسین(ع)

 


 

| +| نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385 توسط حسین  |   |  ارسال به دوستان
 

*
*
*
*
*
*
*